+ می خواهم زندگی رابنویسم
سلام سلام سلام
بعد از یه عالمه روز بدون وبلاگ نویسی ،دوباره برگشتم....
این بار پر قدرت و با انرژی می خواهم بنویسم از زندگی .....ازخاطره ها.....سوژه ها ..... شاید از من ....از تو ...از ما .....
سفر همیشه تجربه ی انسان را زیاد میکند و غنی .....این سه ماه سفرم به هند به من خیلی از مسائل را آموخت ..... استقلال..... اعتماد به نفس خوب..... دید باز .... سوغات این سفر بود هم برای من هم برای سارا ......
تقریبا یک ماه و نیم است که به ایران برگشته ام ..... در این مدت اتفاقات زیادی در جامعه ی دوستی اسکیتی مان افتاده.... دوستان جدید به گروه همان اضافه شدند و بعضی از دوستان قدیمی کدورت بین شان حکم فرما شده..... ولی دوستی ارزشمند تر از هر کدورتی است وقتی کمی عمیق بنگریم می بینیم عمرمان کوتاه است و فرصت ها کم.....
این روزها بیش از هر روز احساس می کنم دلم یک بیانیه می خواهد .....یک جمله عمیق که مرا به سوی امید نوید دهد .....ماه رمضان امسال خیلی ها در کنار سفره ی افطار نیستند ... چه زنده و چه به رحمت خدا رفته ..... امسال یادمان نرود دعا کنیم برای همه...که برای آن مردی که در باران که نه ولی آمد و ....... برای یارانش .... برای همه ی همه..... برای خودمان ...
در آخر زمزمه گر لب هایمان باشد اللهم فک کل اسیر............................
+ هنوزم دیدن تو، برام مثل عمر دوباره ست
هنوزم چشمای تو، مثل شبای پر ستاره ست
هنوزم دیدن تو، برام مثل عمر دوباره ست
هنوزم وقتی می خندی، دلم از شادی می لرزه
هنوزم با تو نشستن، به همه دنیا می ارزه
اما افسوس تو رو خواستن،دیگه دیره؛ دیگه دیره
اما افسوس به نخواستن،دلم آروم نمی گیره؛نمی گیره
تا گلی بر سر ایوون تو پژمرد و فرو ریخت
شبنمی غمزده از گوشه چشمان من آویخت
دوری بین من و تو؛دوری باغ و تماشاست
دوری بین من و تو؛دوری ماهی و دریاست
اما افسوس تو رو خواستن،دیگه دیره؛ دیگه دیره
اما افسوس به نخواستن،دلم آروم نمی گیره؛نمی گیره

--------------------------------------------------------------
شعر از فرهاد شیبانی
+ از سال 89 تا سال 90 ،از ایران تا هند
سلام.
سال ٨٩ هم تموم شد با یه عالمه اتفاق ،اصلا بگذار راحتتر بگم امسال به اندازه ی یه ده سالی برای من اتفاقات جالب،ناراحت کننده،هیجان انگیز و خلاصه این که پر ماجرا افتاد.سال ٨٨وقتی ناامیدانه از همه چیز نوشتم هیچ وقت فکر نمی کردم سال ٨٩ این گونه باشد.در سال ٨٩ من یه عالمه دوست جدید پیدا کردم،با دنیای جذاب و دوست داشتنی فری استایل اسکیت آشنا شدم،از کسی خوشم اومد و آخرش مثل قصه ها نشد و من بار این دوست داشتن را همراه خودم تا شبه قاره ی هند آوردم بدون اینکه به طرف مقابل حرفی بزنم چون حسم می گفت وقتی حس متقابلی وجود نداره دلیلی بر فریاد دوست داشتن نداری ،مسابقه دادم،تمرین کردم،ایلتس امتحان دادم،تمرین کردم،تمرین کردم، بازم یه عالمه دوست جدید پیدا کردم و در آخر با سارا راهی غربت شدیم.
در کنار همه این اتفاقات ،در سال ٨٩هم مثل هزاران سالی که تو تاریخ بودند هم خوبی داشتند و هم بدی، هم بی عدالتی داشتند و هم عدالت یک عالمه اتفاق رخ داد که امیدوارم این اتفاقات هر چند تلخ و ناراحت کننده سرمنشا اتفاقات خوب ،با عدالت،با شادی و ... باشد.
سال نو مبارک سالی سرشار از مهربانی و آزادی،صلح و عدالت،سلامتی و پیروزی،اندیشه و صداقت برایتان آرزومندم.
+ برای تو
1)وبلاگم 8 سالش شد و من حتی وقت نکردم روز تولدش بلاگم را به روز کنم چه قدر زود گذشت و سخت هم،نمیدونم چرا اتفاق های بزرگ توی زندگیم اسفند می افته سال 81 رفتنم به دانشگاهی توی کویر و غربت،سال 89 هم باز تکرار یک غربت این بار خارج از ایران.
2)بعضی وقتها شده یکی را از صمیم قلب آنقدر دوست داشته باشی که بی اعتنایی هاش،تیکه پراندنش،بی محلی هاش و حتی گاه به گاهی توهین هاش را اصلا نخوای ببینی و خودت را به خریت بزنی که نه اتفاقی نیفتاده،نه اصلا اشکالی نداره حتما منظورش یه چیز دیگه بوده،نه ور بدبین ذهنمه که داره منو حساس می کنه و هزار تا نه دیگه، بعد، بعد از هشت ماه یکهو کم کم بهت بر بخوره دلت مثل هزار دفعه ای که توی این مدت شکسته و به روی خودت نیاوردی بشکنه وتو این بار صدای تکه تکه شدنش را بشنوی ؟هی یو آره با تو ام،با خود خودت ،تویی که تو چشم های من زل زدی و گفتی قضیه را نمی گیرم، هی آقا پسر اتفاقا من قضیه را خوب خوب گرفتم تویی که آنقدر مغروری که حاضر نیستی کسی به غیر از خودت را ببینی قضیه را نگرفتی ،تویی که فکر میکنی همه ی آدم ها پله های نردبونیین که تو بتونی ازش بری بالا و دیگه پائین را هم نگاه نکنی قضیه را نگرفتی،اوه ببخشید یه بار گفته بودی همیشه موفقیت هات آسانسورین نه نردبانی،اصلا فرقی نمی کنه تو عادت نداری پایینت را نگاه کنی ،نمی دونم مویه کنم و برای خودم زار بزنم یا مثل همیشه مغرور باشم و انگار اتفاقی نیفتاده.اما من در ابتدای جاده ای جدید برای سرنوشتم هم چنان پابرجا و محکم باقی می مانم و با تو نه مانند رفتار خودت که به مانند رفتار انسان هایی شریف با دوستی ارزشمند برخورد می کنم تا یادم باشد همه ی آدم ها را دوست داشته باشم حتی اگر دوست داشته نشوم و قلبم را بزرگ کنم تا بی مهری های زمانه که کبودی اش بر قلبم سنگینی می کند نتواند مرا و ایمانم را به دوست داشتن از پای در آورد ولی روزی به تو خواهم گفت آنچه را که باید.
+ رفتن
سلام
نمیدونم از کجا شروع شد ،مهم هم نیست ،آدم ها بعضی وقتها منشا تصمیم ها ی مهمی که توی زندگیشون می گیرند یادشون نمی یاد یا لااقل نمی خوان که یادشون بیاد ،تصمیم به رفتن از اون تصمیم های مهم زندگی من بود که اولش برای خودم جدی نبود و بابام جدی اش گرفت و نتیجه اش بعد از یک بار عقب افتادن این شد که فعلا تا یه سه هفته دیگه دارم از ایران برای یه دوره ی سه ماه زبان میرم و بعدش ببینم سرنوشت منو به کجا میکشونه ،وقت رفتن از هر جایی بالاخره آدم یه دلبستگی هایی داره که غصه دارش میکنه و حالا من هم خوشحالم هم ناراحت، خوشحال از اینکه می تونم یه دنیای دیگه را هم تجربه کنم فارغ از تلقین های هر روزه که همه دشمن ما هستند و فقط ایرانه که می شه توش زندگی کردن را ! تجربه کرد،و ناراحت برای دور شدن از بابا و مامان خوبم و برادر نازنینم و تمام دوستان خوبم -چه اسکیت بازهای با مرام چه غیر اسکیت بازها –دور شدن از فری استایل و خرمشادو تیم پییر –هر چند اسکیت هام را با خودم می برم- ولی خوب سخته دیگه !قبول کن سختتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتته مخصوصا اگه یه کسی را دوست داشته باشی که تا ابد براش ناپیدا باشی و نخوای دیگه بهش بگی چه قدر دوستش داری چون احساس می کنی شاید دیروز می خواست با رفتارش بگه زهی خیال باطل نمیدونم شایدم احساس من اشتباه کرده مثل خیلی وقتها که کم هم نبوده.ولی مهم نیست، یعنی چرا مهمه ولی من کاری نمی تونم بکنم اصلا ولش کن گیر دادی یا،دوستی می گفت شایدم این نتیجه ی اون همه غرور بی جا و بی اعتنایی به آدم هاییه که یه زمانی اطرافم بودن و من هرگز هرگز نخواستم ببینمشون حالا خودم به درد ندیده شدن دچار شدم.تا وقتی هستم بازم چند تا پست دیگه می گذارم.راستی یه تکه شعر از ترانه نجوای فرهاد بد جوری به درد این روزها می خوره :
من و تو کم نه
که باید شب بی رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم
منو تو خم نه و درهم نه و کم هم نه و
که می باید با هم باشیم
من و تو حق داریم
در شب این جنبش نبض آدم باشیم
من و تو حق داریم
که به اندازه ی ما هم شده باهم باشیم
+ ما زنده برآنیم که آرام نگیریم
همیشه با خودم فکر می کردم اگه یه روزی چلچراغ (مجله ای که نه ساله دارم می خونمش) توقیف بشه عکس العمل منو بقیه نسل سومی ها چیه؟ روز سه شنبه هفته ی پیش بود که فهمیدم چلچراغ توقیف شده توی اون همه درگیری و استرس برای امتحان آیلتس که همون روز امتحان speaking اش را داده بودم و منتظر امتحان روز شنبه بودم این خبر مثل یه موجی بود که اومد و روحم را طوفان زده کرد ولی خوب من اون موقع نتونستم وبلاگم را به روز کنم خبر توقیف هر مجله و روزنامه ای می تونه دردناک باشه این خودش یعنی یه شوک، آدمای شوک زده هم معمولا تا یه مدتی نمی تونن درست فکر کنند و بنویسند و حرف بزنند ولی این روزا اونقدر خبر بد بهمون رسیده که شوکمون تمومی نداره،دیگه شنبه ی خوب شنبه ای با چلچراغ نیست ولی چراغ هاش هنوز روشنند اگه ما نسل سومی ها بخواییم اگه ماها خودمون را به ندیدن و نشنیدن و بی تفاوتی نزنیم چلچراغ در این مدت خیلی چیزا یادمون داد سطح توقعاتمون را بالا برد ، از همه مهمتر یادمون داد از کنار مسائل به سادگی رد نشیم یاد بگیریم به جای پاک کردن صورت مسئله به فکر حل مسئله باشیم ،یاد بگیریم با بیان نکردن بعضی مسائلی که بد رو مخمون هستند و تاثیرات مخربی هم می تونند داشته باشن اون مشکلات خود به خود و ناگهانی ناپدید نمی شن و وجود دارن فقط باید چشم های خواب زده مون را بیشتر باز کنیم ،یه آبی به صورتمون بزنیم و منتظر نباشیم که همه چیز اتوماتیک وار خودش درست بشه یه کم از این لاک بی تفاوتی و بی خیالی در بیاییم .شاید چلچراغ دیگه منتشر نشه و این متن برای اون نسل سومی هایی که یه زندگی روتین را انتخاب کردن یه هجوی بیهوده برای توقیف یه مجله باشه ولی همیشه که نباید روتین وارو همیشگی فکر کرد نه؟
گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرندهاید پرواز را علامت ممنوع میزنید با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟
+ بی بهانه یاد من باش
سلام. 1.این دنیای وب هم برای خودش عالمی داره کافیه اسم یک نفررا بنویسی یه دفعه می بینی یه نفردیگه می یاد میگه ای بابا من که این آدم را می شناسم 2.وقتی دوره های مجتمع فنی درزمینه ی شبکه را تمام کردم هیچ وقت فکر نمی کردم کار توی زمینه ای که می خوام پیدا نکنم 3.هفته ای که گذشت هفته ی بارونی بود،مسلما بارون یه نعمت خیلی خوبیه ولی خوب برای ما اسکیت بازها زمن خیس یعنی تعطیلی تمرین و اسکیت یه عالمه ناراحتی
4.الان که دارم این پست را می نویسم دارم سیاوش قمیشی گوش میدم، داره می خونه : بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم/یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم..../هم ترانه یاد من باش /بی بهانه یاد من باش شاید یه روزی بهش گفتم چه قدر دوستش داشتم ولی اون روز باید مطمئن باشم که دیگه هیچ وقت چشمام تو چشماش نمی افته ،خیلی احمقانه است ولی چون می دونم احساس متقابلی وجود نداره دلیلی برای خرد شدن غرورم وجود نداره وقتی که فعلا کم و بیش و مرتب دارم می بینمش.
و تو هم با خودت بگی ایول به این تکنولوژی
.
و حالا بدتر از اون اینکه همش داره یادم میره این امتحان زبان هم وقتی برای دوه کردن اینا نمی گذاره کسی پیشنهادی چیزی نداره از این فراموشی تدریجی در بیام؟ 
،ولی خوب از اون جایی که جوینده یابنده است من و سارا یه جای دنج و سر پوشیده توی پارک لاله پیدا کردیم و خوشحال از این موفقیت تمرینمون را انداختیم اونجا و خلاصه کلی توی اون سرمای پاییزی خوش گذشت
،از همه ی اینا جالبتر یه گربه ی سیاه خود در گیر بازیگوش بود که با یه در بطری هی با خودش بازی می کرد چند بارم اومد دم مانع ها با تعجب نگاهشون کرد خیلی بامزه بود ولی خوب از دور 
+ ماجراهای من و کلاس فری استایل1
سلام. 1.یک هفته ای میشه که سارا را ندیدم سارا رفته مسافرت و من تنهایی از پس این همه حرف نگفته که توی گلوم مونده تا بهش بزنم بر نمی یام
.سارا جونم دلتنگتم زود برگرد.
2.امروز کلاس فری استایل داشتم - این روزها فری استایل خیلی به دادم رسیده وگرنه من با این همه استرس امتحان آیلتس میمردم(خدا نکنه) - هر چند یک ساعت خیلی زود می گذره ولی خوب خیلی خوبه
،مسئله ای که همیشه من باهاش مشکل داشتم و دارم اینه که انگار اسمم خیلی مشکل سازه،یادمه وقتی دانشجو بودم یه بار به خاطر اینکه استاد محترم ریاضی مهندسی حاضر نبود قبول کنه اسم من با سین نوشته میشه نه با صاد با هاش حرفم شد ولی خیلی مودبانه، استادم نامردی نکرد و پایان ترم بد از خجالتم در اومد
،حالا هم سر این کلاس علیرضا (خلج) مربیمون اسم همه را با اسم کوچک صدا میزد به من که می رسید می گفت شما یا مثلا امروز فامیلی را صدا زد لجم در اومده بود
دیدم این جوری نمی شه - آخه فامیلی صدا زدن برای من روی اعصابه انگار طرف داره مامان همکلاسیشو صدا می زنه - بعد از کلاس رفتم پیشش گفتم من می خواستم یه چیزی بگم واقعا برام سخت بود که بهش بگم چون این قدر غرورم همچنان زیاده که اگه حرفی بخوام بزنم هزار بار فکر می کنم نکنه غرورم خدشه دار بشه ولی این بار چاره ای نداشتم ، خندید گفت: خوب بگو.سعی کردم اصلا بهش نگاه نکنم از اونجایی که خیلی تند تند صحبت میکنم ولی نمی دونم چرا این بار شمرده شمرده داشتم میگفتم که "شما سر کلاس همه ی بچه ها را به اسم کوچیک صدا می زنین ولی اسم من را به فامیل میگین آدم یاد دانشگاه می افته "نمی دونم پیش خودش گفت "دختر ه ی پررو هر چی بخوام صدا میزنم یا نه" با این حال زد زیر خنده و گفت آخه با اسمتون یکم مشکل دارم یادم نمی مونه، کارد میزدی خونم در نمی آمد
با خودم گفتم از این اسم های عجیب غریب که خیلی راحتتره ،سعی کردم جدی باشم گفتم: اشکال نداره تمرین کنید چند بار از روی اسمم بنویسید مشکلتون حل میشه
.
ولی خودمونیم فک کنم بدتر از این نمی تونستم بفهمم علاوه بر اجتماع توی کلاس فری استایلم " این ویزیبل"(invisible) هستم.
3.انگار واقعا سال هاست دفتر وبلاگم ورق نخورده هیچکس بهش سر نمیزنه، خودمم حوصله ی وب گردی و نظر گذاشتن برای وبلاگ های دیگه را ندارم. این نوشته ها میشه میراثی برای آیندگان باشد که بخوانند و بدانند نسل سومی ها چه مشکلات مهمی داشتند
.
4.همه چیز آرومه ولی اصلا بی خیال حال من باشید 
+ یک مسابقه ، هزار تا خاطره
سلام
1)بعضی وقتها باید یکسری خاطره ها را نوشت تا شیرینی اون همیشه یاد آدم بمونه
،یکی از این اتفاقات جالبی که دراین مدت برای من افتاد مسابقه ی فری استایل بود که نه فقط مسابقه خاطره انگیز بود بلکه تمرینات قبل از مسابقه خاطره انگیزتر و جالب تر بود
،وقتی من وسارا فهمیدیم که تیم pierr به سرپرستی آقای علیرضا خلج قصد برگزاری مسابقه ی فری استایل را دارن تصمیم گرفتیم تمرین کنیم من اولش نمی خواستم شرکت کنم چون با خودم می گفتم من که تازه شروع کردم دلیلی نداره در مسابقه شرکت کنم ولی خوب یکهو اغفال شدم و تصمیمم عوض شد
از اون جایی که برای هر مسابقه ای تمرین لازمه من و سارا علاوه بر زبان خوندن افتادیم رو دور تمرین
بعضی وقتها پیست خرمشاد تمرین می کردیم بعضی وقتها آبشار و هفته ای که مسابقه می خواست برگزار بشه همش پیست فدک بودیم (چون مسابقه اونجا بود ) حالا بماند که چه قدر زمین خوردیم و صدامون در نیامد
ولی اتفاقی که برای من افتادو هیچ وقت از یادم نمیره ماجراییه که الان می نویسمش:روز قبل از مسابقه به گفته ی مربیمون همه ی بر وبچز جمع شدیم پیست فدک،جو بدی بود حداقل برای من که اولین مسابقه ام بود جو پر از استرس بود
چون تقریبا بیشتر رقیب های مسابقه ی فردا اومده بودن تمرین، 20 تا مانع چیدیم و شروع کردیم اسپید تمرین کردن ،یه اشکالی که اسپید رفتنم پیدا کرده بود این بود وقتی به مانع های آخری می رسیدم فقط روی چرخ آخر اسکیت بودم فک کن یک پام هم که بالا بود واقعا نگه داشتن تعادل خیلی سخت بود چند دفعه نزدیک بود بیافتم ولی چشمتون روز بد نبینه یکی از دور ها که داشتم روی مانع می رفتم مانع یکی مونده به آخر تعادلم به هم خورد اول به بالا پرت شدم و محکم با کمر افتادم زمین
در لحظه ی اول واقعا نمی دانستم چه اتفاقی افتاده گیج بودم یکی از آدم هایی که اونجا بود اومد بالا ی سرم و گفت خوبی طوریت نشده؟ منم مغرورانه گفتم نه چیزیم نشده
، این در حالی بود که احساس می کردم کمرم بی حس شده با بدبختی بلندشدم دیدم مانع پلاستیکی مخروطی شکل در اثر افتادن من پودر شده
اون آقاهه منو بی خیال شد و اومد بالای سر مانع با حالت متعجبانه ی خفن گفت:مانع را نیگا!
من هم خنده ام گرفته بود هم از درد اشک توی چشمام جمع شده بود جالب قضیه این جاست سارا اومده ببینه من زنده ام یا مرده نمی گه کمرت چه طوره میگه نمی شد روی مانع من نمی افتادی
، خلاصه اینکه اوضاعی بود شب که اومدم خونه اصلا نمی توانستم حرکت کنم هنوزم بعد از گذشته دو هفته کمرم درد می کنه
. ولی خوب به قول بچه ها اینا همش خاطره میشه اونم چه خاطره ای.
2)کی در زمینه ی سوالات آی پی می تونه کمک کنه یه سوال بی جواب دارم؟



